|
راستش را بخواهید متنی به چشمم خورد که خیلی فکرم را مشغول کرد . خاطره خانم سیمین دانشور از امام موسی صدر را میگویم . وقتی متن خاطره را خواندم نا خداگاه ذهنم به سمت روایاتی که در باب خروج سید حسنی از ائمه معصومین وارد شده است رفت و امام موسی صدر را لایق آن توصیفات دیدم متن خاطره از قول سیمین دانشور این است : (امام) موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش كرده یا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یكی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاكستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیك، از این سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام كه همیشه اینجا بود.دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته كه: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم میریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم میدادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا میدیدیمش. خاطره سیمین دانشور از امام موسی صدر منبع: مجله گوهران(ویژه نیما یوشیج)،۱۳دی۱۳۸۵
در يكي از روايات ميخوانيم: "سيد حسني، آن جوان زيبا، از طرف سرزمين ديلم خروج كرده و با صداي رسا صدا ميزند: اي آلاحمد! دعوت آنكس را كه از غيبتش متأسّف بوديد، اجابت كنيد. اين صدا از ناحيه ضريح پيغمبر(ص) بلند ميشود، پس گنجهاي خدا از طالقان او را پذيرا ميشوند.آنها گنجهايي هستند اما چه گنجي كه نه طلا و نه نقره است، بلكه مرداني هستند كه ايماني فولادين دارند، و بر اسبهاي چابك سوار ميشوند و اسلحه به دست گرفته و پي در پي ستمگران را كشته تا آن كه وارد كوفه ميشوند.در آن موقع اكثر روي زمين را از لوث وجود بيدينان صاف كردهاند.آنها كوفه را محل اقامت خود قرار ميدهند. چون خبر ظهور حضرت مهدي(ع) به او (سيد حسني) و اصحابش ميرسد، يارانش به او ميگويند: اي پسر پيغمبر! اين كيست كه در قلمرو ما فرود آمده؟ سيد حسني ميگويد: با من بياييد تا ببينم او كيست و چه ميخواهد. به خدا قسم! سيد حسني ميداند كه او مهدي(ع) است و او را ميشناسد، ولي براي اين ميگويد كه به اصحابش بشناساند كه او كيست. سيد حسني بيرون ميآيد تا به مهدي(ع) ميرسد و از وي ميپرسد: اگر تو مهدي(ع) آلمحمّد هستي، عصاي جدّت پيغمبر(ص) و انگشتر و پيراهن و زرهش موسوم به "فاضل" و عمامه مباركش به نام "كاب" و اسبش "يربوع" و شترش "دو غضباء" و قاطرش "دلدل" و "يعفور" الاغش و اسب اصيلش "براق" و قرآني كه اميرمؤمنان(ع) جمعآوري كرده كجا است؟ حضرت مهدي(ع) تمام اينها را بيرون آورده، به سيد حسني نشان ميدهد. آنگاه سيد حسني عرض ميكند: اللَّه اكبر! يابن رسول اللَّه! دست مبارك را بده تا با شما بيعت كنم. مهدي(ع) هم دستش را دراز كرده و حسني نخست خود، سپس ساير لشكريانش با آن حضرت بيعت ميكنند. مگر چهل هزار نفر كه قرآنها را با خود دارند و معروف به "زيديه" ميباشند كه از بيعت كردن امتناع ميورزند. |